تبليغاتX
یاس دوستت دارم
 هنوز هم ، گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم ..........

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت...

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست....

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

ندانم این نسیم بال بسته
چه خواهد کرد با جان های خسته
پرستو می رسد غمگین و خاموش
دریغ از آن بهاران خجسته

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

خیلی وقت ها آدم دلش می خواد حرف بزنه..

ولی نمی تونه.... الان از اون وقت هاست..........

نیم ساعته نشستم نمی دونم چی بنویسم..

خیلی دلم برا این جا تنگ شده بود...

شاید دیگه نتونم این وبلاگ رو علی رغم میل خودم آپ کنم؟؟!!

کسی نمی خواد.... ؟؟؟

به حراج گذاشتیم هاااااااااااااااااا.. بدو بیا....

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

امروز پنج شنبه اول آذر ماه ۸۶  ساعت ۲:۴۵ بعدازظهر

بالاخره پرونده من در اصفهان كه بي شباهت به پرونده هسته اي ايران در آژانس نبود بسته شد.........

سه، چهار روزي مي شه كه اصفهان هستم...

امروز كارم تموم شد...................

تو اين چند روز كلي پياده روي كردم...

از پل فلزي گرفته تا حكيم نظامي و خاقاني و هشت بهشت و شكر شكن و ....

هنوز پياده روي تو چهار باغ خيلي برام خاطره انگيز و لذت بخشه..

هنوز هم مدهوش صداي خش خش برگ هاي پاييزي چهارباغ هستم...

الان هم تو يه كافي نتم تو چهار باغ...

دارم برمي گردم از اصفهان.. گفتم يه چيزي بنويسم يادگار بمونه..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

 بی تو با تو

 آن روز با تو بودم
 امروز بی توام
 آن روز که با تو بودم 
  بی تو بودم
 امروز که بی توام با توام

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

ای کاش همان لحظه که تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مواظب باشی
جنس این جام بلور است و در آن
"عشق و غرور "
مبادا که بازیچه شود
میشکند................

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

راستي چي شد؟؟

چه جوري شد؟؟

 اين جوري عاشقت شدم؟؟

شايد مي گم تقصير توست تا كم شه از جرم خودم!!!

..................

من از پروانه بودن ها...

من از ديوانه بودن ها...

من از بازي يك شعله سوزنده كه آتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم...

من از هيچ بودن ها

از عشق نداشتن ها

از بي كسي

و

خلوت انسان ها مي ترسم...

خيلي قشنگه...

از اين جا گوش كنيد..

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

 چند وقت بود مي خواستم عكس ماهي هام رو بزارم ولي هي نمي شد..

تا ديشب..

ديشب يكي از اين آنجل ها مرد..

نمي دونم چرا..... خيلي ناراحت شدم،  آخه خيلي وقت بود اين دوتا رو داشتم ..  باهم جفت بودن.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نبايدها....
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خوانم
عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميكنم
باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم ، روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد، روزي شبيه ديروز ، روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما كسي چه مي داند؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نبايدها....
هر روز بي تو روز مباداست

آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند؟
آيينه ها كه دعوت ديدارند
ديدارهاي كوتاه
از پشت هفت ديوار، ديوار هاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف
ديوارهاي تو
ديوارهاي من
ديوارهاي فاصله بسيارند
آه ، ديوارهاي تو همه آيينه اند...
آيينه هاي من ، همه ديوارند....

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سال هاست كه در گوش من آرام

خش خش گام تو تكراركنان مي دهد آزارم

ومن انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا؟!

خانه ي كوچك ما سيب نداشت...

مي دونم تكراريه... ولي هر وقت كه اين متن رو مي خونم يه بغض عجيبي همه وجودم رو مي گيره...!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟...

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

چيزي به ذهنم نمي رسه به جز حرف خودش :

حرفهاي ما هنوز ناتمام ...

 تا نگاه مي‌كني : 

 وقت رفتن است

 باز هم همان حكايت هميشگي !

 پيش از آن كه با خبر شوي !

 لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود

 آي ...

 اي دريغ و حسرت هميشگي ! 

 ناگهان چقدرزود دير مي‌شود ...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی. سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟؟

در دل من چیزی است. مثل یک بیشه نور. مثل خواب دم صبح.

و چنان بی تابم. که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت. بروم تا سر کوه

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

 چند وقت پيش قم بودم.. يه سري عكس با موبايل گرفتم..

اين يكي رو خودم دوست دارم..

همين..................................

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

ديروز بعد از تقريبا دو سال شروع نمودم به ادامه دادن تحصيلات

برام جالب بود و البته خوش مزه..

ديروز اين چيزا رو فهميدم:

۱.حمل مانع هجو نمي شود

۲. اگه همه اعضاء يك خانوده با هم غرق شوند و يا زلزله بياد چيزي از سهم مادر كم نمي شود.

۳.اگر زوجه را ۹ بار طلاق دهد و رجوع كند بعد از بار نهم الي الابد حرام مي شود زوجه بر او ،حتي با وجود ۳ محلل

بغل دستيم با ۶۶۳۰ تا آخر كلاسSMS بازي كرد..

يكي از بچه ها به نام موسوي يك ميليون بار يك سئوال رو پرسيد.. استاد بيچاره هم يك ميليون بار جواب داد... جناب موسوي بعد از 3 ساعت تازه با افتخار گفت آه چه جالب .. متوجه شدم..

همين.............................................................................................................

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

 

جمعه شب صد فيلم، فيلم پاپيون رو پخش كرد..

نمي دونم چند بار تا حالا اين فيلم رو ديدم ولي همه رو يا نصف و نيمه ديدم و يا فراموش كرده بودم..

فيلم قشنگيه.. من كه با ديدن اين فيلم  ياد خيلي چيزها مي افتم...

اون جايي كه دوست پاپيون تو ظرف آب براش نارگيل مي فرسته برام آشناست!!!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

پنجشنبه در كل روز خوبي بود

تا ظهر دفتر بودم، ولي بعد ازظهر:

اول: همايش وكلاي برجسته سراسر كشور

دوم: تمرينات شيرين فراز و صبا باطري

سوم: جشنواره نيايش

چهارم: حضور قاليباف(شهردار تهران) كه فقط به خاطر اين كه بليط طياره اش مال اينجا بود اومده بود.. ببينم ايلام فرودگاه نداره؟؟!!

همايش وكلا كه برام خيلي جالب بود.. كلي وكيل  كه همه برجسته و كار بلد.. اكثرا با كراوات و كت و شلوارهاي هاكوپيان...

يه وكيل خانوم بود كه دوستان رفتن باهاش حرف بزنن.. زرتشتي بود با بچه ها دست داد..

يكي از بچه ها تا يه ساعت و احتمالا تا زمان نگارش اين سطور ، تو كف بود كه خانومه باهاش دست داده بود.!!!؟؟

جمعه هم بازي شيرين فراز و صبا باطري............................

ديروز هم حضور جناب بنيانيان رياست محترم حوزه هنري كشور...

فردا هم يه نشست تو دانشگاه رازي با حضور خاخام اعظم مويشه آير فريدمن..

يه متر اسمشه...

از ديروز دوباره مشغول به تحصيل شديم..

بعد از دو سال دوري.....

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

 دیدی!

دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم

دیدی در آن دقایق دیر باور پر گریه گمت کردم

دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی ! ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

 

امروز ۳۰ مهره...

امروز روز تولد تمام زندگيمه..

تمام اميد و عشقم به زندگي..

امروز روز تولد ياس قشنگ زندگيمه...

دودل بودم كه چيزي بنويسم يا نه.. يا اگه نوشتم چه جوري باشه..

آخرش هم به نتيجه اي نرسيدم و مثله هميشه شروع كردم به همين طوري نوشتن.. هرچي به ذهنم اومد..

ياس دلم نمي دونم، روزي مياد كه اين نوشته ها رو بخوني..؟؟

تنها دليل بودن و نفس كشيدنم...

دوست دارم اون روز بياد كه بفهمي من چقدر دوستت دارم..

بفهمي كه با هر نفسم اسم و ياد تو در دلم نقش مي بنده..

الان ۷ روزه كه نديدمت..

اون انگشتري رو كه مي خواستي برات از قم گرفتم..

منتظرم تو دستات ببينمش..

كاش يه روز اين نوشته هاي بابا رو بخوني..

وقتي مي گي زير لباسم تو قلبم نوشته بابا محمد.. مي دوني با  دلم  چي كارمي كني..؟؟

حرف زياده ... بخوام بگم خدا مي دونه چندتا پست بشه...

دوستت دارم قد همون دستاي نازت كه هميشه وا مي كني و مي گي بابا اينقدر دوستت دارم.. منم همون قدر دوستت دارم..

اخه برا تو بي نهايت همون اندازه اس.. به اندازه همون بي نهايتت دوستت دارم.

كاش امروز مي تونستم ببينمت..

خدايا خودت مي دوني كه هميشه بابت اين گل زيبا ازت سپاس گذار بودم..

امروز بهترين روز تمام زندگي منه...

۴ سال پيش همچين روزي دم اذان ظهر دختر گلم به دنيا اومد...

الان عكسي ازت دم دستم نيست به جز ايني كه چند وقت پيش تو دفتر ازت گرفتم

از عزيزي هم كه يادش بود و يادآوري كرد تشكر مي كنم، اولين كسي بودي كه بهم تبريك گفتي...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

امشب دلم می خواست بزنم بیرون...

راه افتادم... رفتم سمت محله بچگی هام، خودم رو دیدم ( آرش ۱۲ سال پیش)

با وجود آپارتمان های سر به فلک کشیده هنوز هم بینشون چندتایی از خونه های اون موقع مونده بود..

همون خونه های بزرگ و ویلایی.. همون خونه های مرموز که همیشه دوست داشتم بدونم توش چه جوری؟؟ اون خونه سفیده هنوز هستش با همون درهای قهوه ای بزرگ...!!

امشب خودم رو دیدم که به سمت دبستان دکتر محمد کرمانشاهی می رفتم...

با امیر.. با احسان و با بقیه...

خیابونی رو دیدم که زنگ های آخر برا ۲۰ دقیقه هم که شده اون جا فوتبال بازی می کردیم...

یاد عرفان افتادم.. عرفان قنبری که دوران راهنمایی با هم بودیم.. هنوز طعم آدامس شوک آلبالویی رو که بهم تو اردو قرض داد و من هنوز بهش پس ندادم زیر زبونمه...

عرفان چند شب پیش دیدمت ... ولی تو منو نشناختی مثله همه..

وای خدای من چقدر زود بزرگ شدم!!!

با همه سختی های زندگیم، حسابی بچگی کردم...

اما جوونی نه!!!

من اصلا جوونی نکردم... خیلی زود بزرگ شدم .. خیلی زود!!!

چقدر دلم برا خودم تنگ شده..............................................................

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

امروز ۱۸ مهر ...

متولد و عاشق مهرم ... از بچگي هم از عدد ۱۸ خوشم مي اومد.. برام شانس داشت!!!

ولي غير از اينها ۱۸ مهر يه روز به خصوصه!!  يه روز فراموش نشدني!!

نه؟؟

خيلي به مغزم فشار آوردم يه شعر به ذهنم بياد... در آخر هم اين اومد

 

هر جا كه گلي زه خنده بشكفت

با من سخن از لب تو مي گفت

با ياد تو تا سحرگه

چشم نگران من نمي خفت

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

 

 

هيچي... فقط خواستم بگم تولدم مبارك ... همين!!!

يادش بخير پارسال چند نفر بهم تبريك گفتن... چقدر هم كادو گرفتم...

 ۹ مهر ۱۳۶۳ پا به اين دنيا گذاشتم...

نمي دونم چي بگم ، ولي كار خداست كاريش نمي شه كرد...

خدايا سپاس گذارم

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند .

                                                                             اخوان ثالث


 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

باز در خاطرم مي آيي

و من دوباره غرق مي شوم در درياي اشك...............

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

 

دوريت برايم عادت شده است...

و من همچنان زنده زنده مي ميرم............همين.

چند وقتي بود كه شعري نخونده بودم تا امروز كه اين شعر اخوان را كه تو پست قبل گذاشتم خوندم..

با اين شعرخيلي خاطره دارم...

خيلي وقته حتي يه تفريح يا يه استراحت كوچيك هم نداشتم ...

ديگه فيلم هم نمي بينم با اينكه طبقه پايينمون يه سينماست !!!

پاييز هم از راه رسيد...

فصل دلدادگي.. فصل شيدايي.. فصل من!!

همه چيز از خاطرم داره پاك مي شه...

حتي يادم رفتم بگم اشكان جان اولين سالگرد ازدواجت مبارك..

و خيلي چيزهاي ديگه!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

 

با اين كه تكراريه ولي امروز كه دوباره اين شعر رو خوندم دلم نيومد از كنارش بگذرم

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید... نتواند
که ره تاریک و لغزانست
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ... کز گرمگاه سینه میآید برون... ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست... پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی...در بگشای!
منم من...میهمان هر شبت ... لولی وش مغموم.
منم من... سنگ تیپا خورده ئ رنجور.
منم ... دشنام پست آفرینش... نغمه ئ ناجور.
نه از رومم نه از زنگم ،همان بي رنگ بي رنگم .
بيا بگشاي در،بگشاي،دلتنگم.
حريفا!ميزبانا! ميهمان سال وماهت پشت در چون موج مي لرزد.
تگرگي نيست ، مرگي نيست،.
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم .
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه میگویی که بیگه شد...سحر شد... بامداد آمد؟
فریبت میدهد ...بر آسمان این سرخی بعد تر سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است این...یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان ..مرده یا زنده...
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود...پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز ... شب باروز یکسان نیست.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر..درها بسته ...سرها در گریبان...دستها پنهان...
نفسها ابر...دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلورآجین
زمین دلمرده ...سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است....

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

محمد رضا شجريان

 نغمه‌خوان «ربنا» 67 ساله شد

امروز شصت و هفتمين سال تولد «محمدرضا شجريان» استاد مسلم آواز ايران است.

به گزارش خبرنگار موسيقي فارس به نقل از سايت فرهنگي هنري دل آواز ، «شجريان» روز اول مهر ماه سال 1319خورشيدي در مشهد در خانواده‌اي متولد شد كه پدر بزرگش «علي اكبر» صداي بسيار رسايي داشته و به زيبايي آواز مي خوانده است.او از مالكين مشهد بود و از خواندن در جمع پرهيز داشته ، گاه براي دوستان سرشناسي كه به ديدارش مي آمده‌اند،مي‌خوانده. پدر او«مهدي»شجريان از صداي پر طنين و رسا برخوردار بود و آواز خواندن را در جواني شروع كرد ولي خيلي زود در محيط بسته و سنتي به قرائت قرآن رو آورد و تا آخر عمر بر همان عقيده باقي ماند و آواز را رها كرد و در قرائت قرآن جايگاه خاصي در مشهد پيدا نمود و شاگردان زيادي براي تلاوت قرآن تربيت كردكه از جمله «محمدرضا شجريان» است.
تمام وقت «شجريان» از شش سالگي به خواندن قرآن با صداي خوش مي گذشت.

تاثيرگذارترين فرد در زندگي وي استاد «دادبه» بود.«شجريان»هشت سال با ايشان در شيوه دشتستاني كار كرد. ولي آنچه كه براي او ارزش دارد فكر و انديشه اين مرد بزرگ بود.
استاد آواز ايران در سال 1356 در اعتراض به موسيقي ،راديو را ترك كرد و گفت كه نمي‌خواهم صدايم از راديو پخش شود. از آن سال به بعد موسيقي و صداي او مردمي‌تر شد چون در آن زمان مردم از رژيم دل خوشي نداشتند در نتيجه از راديو و تلويزيون هم ناراضي بودند.
هنر ديگر «شجريان» خطاطي است.وي خود در اين‌باره مي‌گويد:«من خطاطي را از برادران «ميرخاني» فرا گرفتم اما در امتحان شركت نكردم زيرا نمي‌خواستم خطاطي را تا دوره عالي ادامه دهم هدف من اين بود كه خطم زيبا شود. خطاطي هم مانند موسيقي زمان زيادي براي يادگيري احتياج دارد و سخت‌ترين قسمت خطاطي خط نستعليق است.

او در 20 سپتامبر 1995 «يونسكو» مدال «پيكاسو» و در روز 8 فوريه 2001 در ورزشگاه استيل لوس آنجلس جايزه گرمي را براي كاست «بي تو به سر نمي‌شود»،دريافت كرده است. استاد بعد از جدايي از «عليزاده» و «كلهر» با گروه آوا فعاليت خود را ادامه مي‌دهد.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

انتظار

 

شعرهايم همه از آن توست

چه بخواهي ، چه نخواهي

شكوه هايم را براي تو مي نويسم

چه بخواني ، چه نخواني

ورد زبانم همواره نام تو جاريست

چه بداني ، چه نداني

و هنوز به انتظارت نشسته ام

چه بيايي ، چه نيايي

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

 

آری ، تو آنکه دل طلبد آنی
اما
افسوس
دیری ست کان کبوتر خون آلود
جویای برج گمشده ی جادو
پرواز کرده ست ...

                         مهدی اخوان ثالث

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

 

هميشه ديده ام که باغ و کوه و دشت
براي ديدن بهار
چه بيقرار انتظار مي کشند
که با رسيدنش
پر از جوانه و صدا شوند
و از غم خزان رها شوند

و من
در انتظار يک بهار ماندني ترم
که قلب باغ و کوه و دشت مست اوست
و رويش جوانه هاي منتظر به دست اوست ...

سلام.....

بعد از يه تاخير طولاني!!!

هنوز هم استرس دارم، هنوز دستهام مي لرزن، هنوز صداي بلند تپش قبلم هميشه تو گوشمه، هنوز به دنبال يه جاي دنج و خلوت هستم، هنوز هم با خودم حرف ميزنم و هنوز هم بغض مي كنم و هنوز هم بغضم رو مي خورم مثله هميشه

و هنوز هم عاشق پاييز و زير باران ماندن هستم..

پاييزي كه داره از راه مياد...

ديروز با يكي حرف مي زدم مي گفت من از پاييز و هواي باراني نفرت دارم،،

و مي خنديد.. لابد تو دلش به من مي گفت ديوانه باران نديده...

امروز يا فردا مي خوام برم اصفهان.. با اين كه عاشق تنها سفر كردن هستم ولي دوست ندارم تنها باشم..

يه همسفر مي خوام كسي نيست ؟؟؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |