تبليغاتX
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم







گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

"هوابس ناجوانمردانه سرد است"

عشق تو ...

 

دل بردی از من به یغماای ترک غارتگر من
دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سرمن

عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
رفتی چو تیر و کمان شداز بار غم پیکر من

بــار غــم عشــق او را گردون نیارد تحمل
چون می تواند کشـیدن این پیکر لاغر مــن

می سوزم از اشتیــاقت در آتشم از فراغـت
کانـون من سینــه مــــن سودای من آذر من

اول دلـــم را صفـــا داد آیینه ام را جـلا داد
آخر به باد فنا دادعشق تو خاکستر من

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

بارانی

با همه ی بی سر و سامانی ام
 باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
 در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
 آماده ام تا تر بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
 دیرزمانی است که بارانی ام
 حرف بزن حرف بزن سالهاست
 تشنه ی یک صحبت طولانی ام

محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

شب جدايي ....

 

بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را

شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق آزار اين رميده سر در كمند را

بگذار سر به سينه  من تا بگويمت اندوه چيست عشق كدام است غم كجاست

بگذار تا بگويمت اين  مرغ خسته جان عمري است در هواي تو از آشيان جاست

................................................

دلتنگم آنچنان كه اگر بينمت به كام ُ خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

شايد كه جاودانه بماني كنار من اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت

اي دل چنان بنال كه آن ماه نازنين آگه شود ز رنج من و عشق پاك من

با او بگو كه مهرتو از دل نمي رود هر چند بسته مرگ كمر بر هلاك من

اي آسمان به سوز دل من گواه باش كز دست غم به كوه و بيابان گريختم

داري خبر كه شب همه شب دور از آن نگار مانند شمع سوختم و اشك ريختم

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

کیست حسین را یاری کند ..؟

 

چند روز پیش که داشتم از بازار رد می شدم پارچه ای که سر در یه مغازه نصب

شده بود نظرم رو جلب کرد :

کیست حسین را یاری کند ..

با خوندن این نوشته بغض گلوم رو گرفت ..

بازمحرم از راه رسید ..

باز ندای هل من ناصر ینصرنی حسین بلند است ..

باز بوی سیب همه جا را فرا می گیرد ..

و باز .....

همیشه محرم با همه ماه ها فرق داشته ولی برا من امسال محرم حال و هوای دیگه ای داره امسال خدا کمک کنه یه جور دیگه برا سرور و سالار شهیدان ابی عبدالله ( ع) نوکری می کنم . 

امسال بعد از دهه محرم کربلا می رم .. ان شاء الله

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

دل من !

دل من ! باز مثل سابق باش
 با همان شور و حال عاشق باش
 مهر می ورز و دم غنیمت دان
 عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
 از میان همه تو لایق باش
 خواستی عقل هم اگر باشی
 عقل سرخ گل شقایق باش
 شور گرداب و کشتی سنگین ؟
نه اگر تخته پاره قایق باش
 بار پارو و لنگر و سکان
 بفکن و دور از این علایق باش
 هیچ باد مخالف اینجا نیست
 با همه بادها موافق باش

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

خانه دوست کجاست ؟؟!!

 

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

 کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا

 جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

"خانه دوست کجاست "

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

السلام علیک یا فاطمه معصومه (سلام الله علیها )

 

 

به دیدار تو آمدن بهانه ای است ...

بهانه ای برای گفتن ناگفته ها ...

بهانه ای برای سبک شدن ..

و بهانه ای برای پرواز .....................

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

تصادفی .....

 ۹ مهر تولدم بود ...

امسال نشد چیزی بنویسم ..

نه میلی داشتم نه کادو گرفتم و نه خیلی چیزهای دیگه .....

اینجا هم امروز خیلی تصادفی به روز شد ..

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

باز پاییز است .....

باز پاییز است و

دل از غمی دیرینه لبریز...

پاییز از راه رسید ...

فصل دلدادگی..

فصل شور و فصل شیدایی..

فصل صدای آشنا ..

فصل غروب ها و دلتنگی های اصفهان .....

فصل من !!

 

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

صیاد ..

چون صيد به دام تو

 به هر لحظه شکارم

اي طرفه نگارم

از دوري صياد دگر تاب ندارم

رفتست قرارم

چون آهوي گمگشته

 به هر گوشه دوانم

تا دام در آغوش نگيرم نگرانم .

این روزها خیلی این ترانه رو گوش می دم ...

حال و هوای خاصی را برام تداعی می کنه .

دارم عوض می شوم ...

هر روز تغییر ..

و هر روز تغییر

خودم رو سپردم به خدا .. تا ببینم چی پیش میاد

اصلا یکی دیگه دارم می شم..

یکی می گفت داری خودت رو پیدا می کنی ؟؟!!

نمی دونم شاید این جور باشه ..

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

روز وصال

 

خوابی بود و خیالی ما را روز

وصال ..............

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

با تو ...........

 
ديگر از فاصله ها فاصله دارم با تو
دلخوشم ، تازه ز غمها گله دارم با تو

با تو از قافله ي درد ، دلم غافل نيست
دل به تاراج همين قافله دارم با تو

جنگ سردي است ميان من و دل ، مهرت کو
چشم بر سر شدن غائله دارم با تو

شرح تکراري غم ، گوش دلم را آزرد
شرح اين عشق تو گو ، حوصله دارم با تو

قصه ي عشق مرا صفحه ي دل حک دارد
عشق نو خواندن اين باطله دارم با تو

لرزه اي تازه بيفکن به دلم با چشمت
دل به آبادي اين زلزله دارم با تو

جشن ديدار تو هر ثانيه اش خود عمري است
عمر من ! تا به ابد هلهله دارم با تو

احمد حسيني

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

شوخي

روز اول شوخی شوخی جدی شد
شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود
و جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو بود!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

دلم برای خودم تنگ می شود ...

 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

من از یادت نمی کاهم ..............

 هنوز هم ، گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم ..........

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

نا مهربانی.....

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت...

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست....

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

بهار خاموش

ندانم این نسیم بال بسته
چه خواهد کرد با جان های خسته
پرستو می رسد غمگین و خاموش
دریغ از آن بهاران خجسته

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

هیچی!!!!!!!!!

خیلی وقت ها آدم دلش می خواد حرف بزنه..

ولی نمی تونه.... الان از اون وقت هاست..........

نیم ساعته نشستم نمی دونم چی بنویسم..

خیلی دلم برا این جا تنگ شده بود...

شاید دیگه نتونم این وبلاگ رو علی رغم میل خودم آپ کنم؟؟!!

کسی نمی خواد.... ؟؟؟

به حراج گذاشتیم هاااااااااااااااااا.. بدو بیا....

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

پياده روي هاي من در چهارباغ

 

امروز پنج شنبه اول آذر ماه ۸۶  ساعت ۲:۴۵ بعدازظهر

بالاخره پرونده من در اصفهان كه بي شباهت به پرونده هسته اي ايران در آژانس نبود بسته شد.........

سه، چهار روزي مي شه كه اصفهان هستم...

امروز كارم تموم شد...................

تو اين چند روز كلي پياده روي كردم...

از پل فلزي گرفته تا حكيم نظامي و خاقاني و هشت بهشت و شكر شكن و ....

هنوز پياده روي تو چهار باغ خيلي برام خاطره انگيز و لذت بخشه..

هنوز هم مدهوش صداي خش خش برگ هاي پاييزي چهارباغ هستم...

الان هم تو يه كافي نتم تو چهار باغ...

دارم برمي گردم از اصفهان.. گفتم يه چيزي بنويسم يادگار بمونه..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

بی تو با تو

 بی تو با تو

 آن روز با تو بودم
 امروز بی توام
 آن روز که با تو بودم 
  بی تو بودم
 امروز که بی توام با توام

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

اي كاش....

ای کاش همان لحظه که تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مواظب باشی
جنس این جام بلور است و در آن
"عشق و غرور "
مبادا که بازیچه شود
میشکند................

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

من از مرگ آشنايي ها مي ترسم....

راستي چي شد؟؟

چه جوري شد؟؟

 اين جوري عاشقت شدم؟؟

شايد مي گم تقصير توست تا كم شه از جرم خودم!!!

..................

من از پروانه بودن ها...

من از ديوانه بودن ها...

من از بازي يك شعله سوزنده كه آتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم...

من از هيچ بودن ها

از عشق نداشتن ها

از بي كسي

و

خلوت انسان ها مي ترسم...

خيلي قشنگه...

از اين جا گوش كنيد..

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

آنجل

 چند وقت بود مي خواستم عكس ماهي هام رو بزارم ولي هي نمي شد..

تا ديشب..

ديشب يكي از اين آنجل ها مرد..

نمي دونم چرا..... خيلي ناراحت شدم،  آخه خيلي وقت بود اين دوتا رو داشتم ..  باهم جفت بودن.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

آيينه هاي من ، همه ديوارند....

 وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نبايدها....
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خوانم
عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميكنم
باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم ، روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد، روزي شبيه ديروز ، روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما كسي چه مي داند؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد
وقتي تو نيستي ، نه هست هاي ما چونان كه بايدند ، نبايدها....
هر روز بي تو روز مباداست

آيينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند؟
آيينه ها كه دعوت ديدارند
ديدارهاي كوتاه
از پشت هفت ديوار، ديوار هاي صاف ، ديوارهاي شيشه اي شفاف
ديوارهاي تو
ديوارهاي من
ديوارهاي فاصله بسيارند
آه ، ديوارهاي تو همه آيينه اند...
آيينه هاي من ، همه ديوارند....

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

سيب

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سال هاست كه در گوش من آرام

خش خش گام تو تكراركنان مي دهد آزارم

ومن انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا؟!

خانه ي كوچك ما سيب نداشت...

مي دونم تكراريه... ولي هر وقت كه اين متن رو مي خونم يه بغض عجيبي همه وجودم رو مي گيره...!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

ناگهان چقدر زود دير مي شود......

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟...

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

چيزي به ذهنم نمي رسه به جز حرف خودش :

حرفهاي ما هنوز ناتمام ...

 تا نگاه مي‌كني : 

 وقت رفتن است

 باز هم همان حكايت هميشگي !

 پيش از آن كه با خبر شوي !

 لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود

 آي ...

 اي دريغ و حسرت هميشگي ! 

 ناگهان چقدرزود دير مي‌شود ...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

بدوم تا ته دشت.............

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی. سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟؟

در دل من چیزی است. مثل یک بیشه نور. مثل خواب دم صبح.

و چنان بی تابم. که دلم میخواهد

بدوم تا ته دشت. بروم تا سر کوه

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

حرم

 چند وقت پيش قم بودم.. يه سري عكس با موبايل گرفتم..

اين يكي رو خودم دوست دارم..

همين..................................

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

روز اول كلاس

ديروز بعد از تقريبا دو سال شروع نمودم به ادامه دادن تحصيلات

برام جالب بود و البته خوش مزه..

ديروز اين چيزا رو فهميدم:

۱.حمل مانع هجو نمي شود

۲. اگه همه اعضاء يك خانوده با هم غرق شوند و يا زلزله بياد چيزي از سهم مادر كم نمي شود.

۳.اگر زوجه را ۹ بار طلاق دهد و رجوع كند بعد از بار نهم الي الابد حرام مي شود زوجه بر او ،حتي با وجود ۳ محلل

بغل دستيم با ۶۶۳۰ تا آخر كلاسSMS بازي كرد..

يكي از بچه ها به نام موسوي يك ميليون بار يك سئوال رو پرسيد.. استاد بيچاره هم يك ميليون بار جواب داد... جناب موسوي بعد از 3 ساعت تازه با افتخار گفت آه چه جالب .. متوجه شدم..

همين.............................................................................................................

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

پاپيون

 

جمعه شب صد فيلم، فيلم پاپيون رو پخش كرد..

نمي دونم چند بار تا حالا اين فيلم رو ديدم ولي همه رو يا نصف و نيمه ديدم و يا فراموش كرده بودم..

فيلم قشنگيه.. من كه با ديدن اين فيلم  ياد خيلي چيزها مي افتم...

اون جايي كه دوست پاپيون تو ظرف آب براش نارگيل مي فرسته برام آشناست!!!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |