گذران
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم،نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه ،اکنون دیریست
که فروریخته در من، گوئی،
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم، با بوسهء تو
روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران
آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تک درختم را،سرشار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم
تو چه هستی ،جز یک لحظه،یک لحظه که چشمان
مرا می گشاید در
برهوت آگاهی؟
بگذارکه فراموش کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|

همیشه منتظرم..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
|
|
عشق یعنی مستی ودیوانگی با جهان بیگانگی شب نخقتن تا سحر
عشق یعنی سربه دار آویختن اشک حسرت ریختن در جهان رسوا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن زندگی رو باختن انتظاروانتظار هرچه یعنی عکس یار
عشق یعنی قطره ودریای خون یک شقایق غرق خون درد ومحنت در درون
تقدیم به او که عشق را میفهمد ! |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
دیشب دوباره خوابت رو دیدم..
می دونی بعداز چندوقت.....
وقتی بیدار شدم.اشک توچشمام جمع شد
چون فهمیدم همش خواب بود..این بار تو خواب یه جور دیگه بودی..
کاش خواب نبود..
می دونی اگه قرار فقط به خوابم بیای..
من تا ابد به یادت می خوابم


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
پرواز را به خاطر بسپار که پرنده مردنی است 
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
زبس درشهرتنهایی برفتم کو به کو خسته
شده چون موی شب گونت وجودم مو به مو خسته

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
تا تو مراد من دهی ***کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی***من به خدا رسیده ام
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 10:1 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
باور کن
ای ستاره درخشان شبهای تاریک تنهاییم
وقتی نیستی گویا هوا بارانی است ...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
در اين تنهايي كه خواب از چشمانم ربوده است
به تو مي انديشم
مي داني
اگر دوست داشتن تو كار اشتباهي است
پس قلبم به من اجازه نمي دهد كار درستي انجام دهم
چرا كه در تو غرق شده ام و هرگز بدون تو در كنارم نجات نخواهم يافت
من همه وجودم را نثار ميكنم تا تنها يك بار ديگر در كنارتو باشم
تمامي زندگي ام را به خطر مي اندازم تا تو را يك بار ديگر در كنارم حس كنم
چرا كه قادر نيستم تنها با خاطره سرودمان زندگي كنم
من همه وجودم را در راه عشق تو فدا ميكنم
محبوبم
مي تواني مرا حس كني و تصور كني كه من به چشمانت خيره شده ام
تو را به روشني ميبينم زنده و جاودانه در ذهنم جاي گرفته اي
با اين حال همچون ستاره بخت من از من دور هستي
من امشب همه وجودم را در راه عشق تو فدا ميكنم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
دارمت دوست به حدی که خدا می داند***راز این میکده را باد صبا می داند
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
بیا در یک شب آرام و مهتابی
کمی هم صحبت یک یاس باشیم
اگر صد با ر قلبی را شکستیم
بیا یک بار هم احساس باشیم
بیا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمی مجنون بمانیم
بیا که گاه از روی محبت
کمی از درد لیلی را بخوانیم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
the day was a year at first ,when children ran the garden
روزها به اندازه یک سال است ، وقتی که بچه هستی و توی باغ می دوی.
the day shrank down to a month, when the boys play ball
روزها به اندازه یک ماه می شوند ، وقتی که پسر بچه ای هستی و توپ بازی می کنی .
the day was a week then after , when young men walked in the garden
روزها به اندازه یک هفته می شوند ، وقتی که مرد جوانی هستی و در یک باغ قدم میزنی.
the day was itself a day , when love grew tall
روزها به اندازه یک روز خواهند شد ، وقتی که عاشق می شوی.
the day shrank down to an hour , when old man limped in the garden
روزها به اندازه یک ساعت می شوند ، وقتی که سالخورده ای و در باغ راه می روی.
the day will last forever , when it is nothing at all
روزها به پوچی سپری می شوند ، وقتی که هیچ چیز در بین نیست.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
چگونه فراموشت کنم
هنگامی که نامت را
بر هفت کتیبه قلبم
نبشته ام
در سیاهی چشمانت
پنهان می شوم
مبادا نگاه آتشینت
خاکسترم کند

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
الحسين مصباح الهدی وسفينه النجاه
سخنان گهرباری از سالار شهيدان:
از ستم کردن بر کسی که غير از خداوند ياروياوری ندارد بپرهيز.
از ترس خداگريه کردن آتش جهنم را دور می کند.


ضربان قلب من حسین 


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
سلام من آرش هستم..
این وبلاگه منه ..تازه راه اندازی شد..ازشما دوستان عزیز می خوام که بانظردادن و فرستادن مطلبهای خودتون برای هرچه بهتر شدن این وبلاگ به من کمک کنید..
اصفهان فولادشهرـمجتمع تجاری کوثرـکافی نت یاس ..
اینمام ایدی هامه
arash_mehr101
yas_dosetdaram
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
وقتی بارون می باره به تعداد قطره هايی که می تونی با دستای نازت بگيری .... دوستم داری . و به تعداد قطره هايی که نمی تونی با دستات بگيری .... دوستت دارم .

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|

برای تو وخویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه هارا
درظلماتمان ببیند..
گوش
که صداها وشناسه هارا
دربیهوشی مان بشنود..
برای تو وخویش روحی
که این همه را
در خود گیردو بپذیرد..
وزبانی
که درصداقت خود
ماراازخاموشی خویش
بیرون کشد
وبگذارد
ار آن چیزکه دربندمان کشیده است
سخن بگوییم.. 

احمدشاملو
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|
توهمان ياس سپيدی که به ديواردلم پيچيدی
يا همان برق نگاه که به آنی دل من دزديدی
و من اکنون . . . . غزل نيمة يک ديوانه ام
که برای اتمام نيمة گم شدة قلب تو را کم دارم
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|