تبليغاتX
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم







گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

"هوابس ناجوانمردانه سرد است"

آی مردم آی مردم با گل یاسم نساختین...

 یه روز یه باغبونی، یه مرد آسمونی

نهالی کاشت میون باغچه ی مهربونی

میگفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری

این بوته ی یاس من میمونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید

میون کوچه و باغ بوی خدا می پیچید

اونایی که نداشتن از خوبیا نشونه

دیدن که خوبی یاس باعث زشتیشونه

عابرای بی احساس پا گذاشتن روی یاس

ساقه هاشو شکستن آدمای ناسپاس

یاس جوون برگمون تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه شبونه یاسو برداشت

پنهون ز نامحرما تو باغ دیگه ای کاشت

هزار ساله کوچه ها پر میشه از عطر یاس

اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس...

 

 فرا رسیدن دهه ی دوم ایام فاطمیه رو تسلیت میگم.         

                             

                                                                               التماس دعا.

                                      

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

تویی ....

 

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

گفتی به ناز...

  گفتی به ناز، بیش مرنجان مرا برو

                                                                                 آن گفتنت که بیش مرنجاند آرزوست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

وقتی از همه جا بریدی

 وقتی چشات دیگه اشکی برای ریختن نداشته باشه

وقتی دیگه قدرت فریاد زدنم نداشته باشی

وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی

وقتی دفتر و قلم ، تنهات گذاشته باشن...

وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه...

وقتی چشم از دنیا میبندی و آرزوی مرگ میکنی...

وقتی احساس میکنی

احساس میکنی هیچ کس تو رو درک نمیکنه

وقتی احساس کنی تنهاترین دنیا هستی و

وقتی باد شمع نیمه سوخته ی اتاقت رو  خاموش کرد

چشمهات رو ببند و با تمام وجود از خدا بخواه که صدات کنه.

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

امید پروانه

پروازها هم می خواهند پرواز کنند....

اما باد هنوز هم بی پروا می راند و نمی داند که امید یک پروانه یعنی چه؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

من همان...

باورت نمی شه که من

در خطوط دستهای تو گمم

لحظه ایی درنگ کن

قسم به آبی تبسمت

من همان همیشه ی

همیشه قابل ترحمم.......

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

دلتنگی...

 

میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی

به جانم میزند آتش، غم شبهای دلتنگی

چنان وامانده ام در خود که از من میگریزد غم

منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی

چه میپرسی ز حال من؟ که من تصویر اندوهم

سرم آوای سوداها ،دلم صحرای دلتنگی

در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت

میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی

شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم

صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی.

 

صفایی کرده ام .....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم..............................

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

من و آوای گرمت ....

من و آوای گرمت را شنودن *** بدین آوا غم دل را ربودن

از اول کار من دلدادگی بود *** ولیکن شیوه ی تو دل ربودن

گرفت از من مجال دیده بستن *** همه شب بر خیالت در گشودن

قرار عمر من بر کاستن بود *** تو را بر لطف و زیبایی فزودن!

غم شیرین دوری بر من آموخت *** سخن گفتن/ غزل خواندن / سرودن

من و شب های غربت تا سحر گاه *** چو شمعی گریه کردن ، ناغنودن

چه خوش باشد غم دل با تو گفتن *** وزان خوشتر امید با تو بودن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

پر مي كشي و واي به حال پرنده اي

كز پشت ميله هاي قفسي عاشقت شده است...

+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

وتو نخواهی دید ....

چرا که باورت تنها به وسعت آیینه هاست.....؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

گذرگاه زمان

در گذرگاره زمان

خیمه شب بازی دهر

باهمه تلخی و شیرینی خودمیگذرد

عشق ها می میرند

رنگها رنگ دگر می گیرند

وفقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می ماند......

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

صدای پای دل...

شیشه بغض من آرام شکست

و تو آن سوی افق خندیدی

خنده ات ؛در هر آرزوی مرا بست و شکست

وصدایت

مثل پتکی بر سرم کوفت که:

هی دیر شده باید رفت

و تو انگار نمی دانی

که دلم دور از تو

به صدای پای باد هم می شکند...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |