تبليغاتX
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم







گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

"هوابس ناجوانمردانه سرد است"

مبعث حضرت رسول اکرم (صل الله علیه و آله وسلم)

**سلام به همه دوستان**

من از طرف خودم و همه برو بچ یاسی

 این عید سعید رو به همه مسلمین جهان تبریک و تهنیت می گم

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

من و اشکان

اینم عکس من و آقا اشکان همیشه سیاهپوش..که البته به خانومش قول داده که این عادتش رو بزاره کنار...اشکان جان پیشاپیش ازدواجت رو تبریک می گم 

**اشکان جان مبارکه** 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

گفتم.....

گفتم که دلواپستم نکنه بیراهه بری

گفتی که کار عاشقاست تنهایی و دلواپسی

گفتم که دیوونه نشو عاشق تر از من چه کسی

گفتی که دیوونه تویی تو این روزا عاشق می شی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

خواهم آمد...

 

روزی خواهم آمد... 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

صدای فاصله ها....

 

و عشق صدای فاصله هاست 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

تقدیم با ساحت آقا (عج)

 

گل پشت و رو ندارد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

i love you 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

با این شعر زندگی می کنم...

سلام ..امروز یه شعر می خوام بزارم که آخرشه..خودم که خیلی باهاش حال می کنم..شعر از استاد مشیری و عزیز دلم هم علیرضا قربانی با اون صدای دلنشین و نازش فکر کنم دوسال پیش این شعر رو خونده..اسم آلبومش هم اشتیاق ...امیدوارم خوشتون بیاد

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کارعشق
آزار این رمیده سردر کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدام است غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
دلتنگم آنچنانکه اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

دلاویز ترین شعر جهان

 

 

                                                        

از دل افروز ترين روز جهان،خاطره اي با من هست به شما ارزاني:

سحري بود و هنوز،گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود

گل ياس،عشق در جان هوا ريخته بود،من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود مي گشودم پر و مي رفتم و

مي گفتم : (( هاي بسراي اي دل شيدا، بسراي))

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر!تو دلاويز ترين شعر جهان را سراي!

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،روح درجسم جهان ريخته اند،شور و شوق تو برانگيخته اند،

توهم اي مرغك تنها، بسراي!

همه درهاي رهائي بسته ست،تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي، بسرای....

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم!در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،شاخه گسترده به مهر،غنچه آورده به ناز،دم به دم از نفس باد سحر،

غنچه ها مي شد باز،غنچه ها مي شد باز،باغ هاي گل سرخ،باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن!خورشيد!!چه فروغي به جهان مي بخشيد

چه شكوهي!!همه عالم به تماشا برخاست

!من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم

دو كبوتر در اوج،بال در بال گذر مي كردند.

دو صنوبر در باغ، سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور،رو نهادند به دروازه نور....

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،در سرا پرده دل،غنچه اي مي پرورد،

 برگها باز شدند: هديه اي مي آورد

 يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش! با شكوفائي خورشيد و ، گل افشاني لبخند تو،

آراستمش! تار و پودش را از خوبي و مهر، خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام:

دوستت دارم را!!!!!!! من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام! اين گل سرخ من است

كه فشاني بر دوست ! که بری خانه دشمن!

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست!در دل مردم عالم، به خدا،نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد.

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو!اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

!نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو

!( دوستم داري؟ ( را از من بسيار بپرس

! ( دوستت دارم ( را با من بسيار بگو

                       

                             

                                   فریدون مشیری

   

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

روز پدر مبارک

 روز پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــباد

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

غم یار

 

غم یار و غم یار و غم یار...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

خودم خوشم اومد ..گفتم شاید خوشتون بیاد ..

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

گفتی ! گفتم.....

 گفتی که به احترام دل، باران باش       باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را            از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن        من هم چو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ و دل پیچک باش      بر یاس نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه هایم لیلی باش     لیلی شدم و از دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن، به فصل پاییز     گل دادم و با ترنمت روییدم

گفتم که بهانه ات برایم کافی است      معنای لطیف عشق را فهمیدم

                       هدیه ای از یه دوست    

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

دنیای نامرد....

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

من رشته محبت خویش از تو پاره می کنم

     شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |