تبليغاتX
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم







گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

"هوابس ناجوانمردانه سرد است"

فال حافظ

دوبار تفائل زدم به حضرت حافظ که هر دوبارش این اومد

برام خیلی جالب بود :

 

خیال روی تو چون بگذرد بگلشن چشم ****دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

بیا  که لعل و گهر  در نثار  مقدم  تو   ****  ز گنج خانه دل می کشم بمخزن چشم

سزای  تکیه  گهت منظری  نمی بینم    ****    منم ز عالم و این گوشه معین چشم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

حرف اشکان

این پست روهم دوست عزیزم اشکان گذاشته ....

حرفای اونه ........

اگر نمی توانی خورشید باشی ؛ستاره باش

اگر نمی توانی شاهراه باشی ؛ کوره راهی باش

کمیت نشانه ناکامی یا پیروزی تو نیست

بهترینم هر آنچه هستی باش .......

 

خلاصه باش یه وقت نکنه بزاری و بری و نباشی ( اون وقت منم نیستم )

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

دلتنگی هام

باز هم در نظرم آمدی ...

وچه شیرین است این خیال و این نظر بازی ...

خیالی که برایم از تمام واقعیتها شیرین تر و زیباتر است ..

من هنوز زنده ام ..هنوز نفس می کشم ...

اما زنده بودنم دلیل بودنم نیست ..

همیشه وجود داشتن علت برای بودن نیست ..

چند صباحی هست که مرده ام ..

عمری است که خود را با خیال و رویاهایت سر پا نگه داشته ام

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

تفرش

امروز یکی اومد کافی نت نتیجه کارشناسی ناپیوسته داداشش رو بگیره..

داداشش قبول شده بود ..کجا ؟؟؟    تفرش ..

آخی.. یه جوری شدم تا اسم تفرش رو دیدم ..

یادش بخیر

چه روزایی بودم ..همیشه هر وقت از تفرش می خوام یاد کنم می گم بهترین روزهای عمرم بود ..

خیلی ها می دونن که چی می گم ..

تفرش دوتا محله داشت ... فم و ترخوران

یه مسجد داشت به اسم ششناو ...

که جوی آب از وسطش رد می شه ..

چه نمازهایی اون جا خوندم ..

ای روزگار ...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

خنده تلخ

امروز که داشتم می اومدم کافی نت نزدیکی های میدان آزادی یه چیزی توجهم رو جلب کرد ..

یه پسر قد بلند با موهای بلند داشت راه می رفت و یه دختر بزک کرده که قدش تا کمره پسره بود پشت سرش ..

پسره داشت با موبایلش حرف می زد ..( .............داریم میایم ....)

یه جوری می خواستن وانمود کنن که با هم نیستن ...

بعد که رسیدیم به ایستگاه تاکسی دختر متوجه من شد ..یهو جا خورد ...قشنگ ترس خفیفی که تو صورتش نمایان شد رو دیدم ..

جاش رو عوض کرد ..اومد این طرف من ..

پسره که متوجه من شد ..راهش رو عوض کرد و اونم به یه سمت دیگه رفتن ..

منم که منتظر تاکسی بودم ..

بعد دیدم پسره رفت اون ور خیابون و یه تاکسی گرفت و بعد یه اشاره به دختره داد ..

دختر همچی که اومد سوار تاکسی شد .. یه لبخند تلخ رو صورتش نقش بست ..

نمی دونم نرخ این خنده چی بود ؟؟

؟؟ تومن باعث این خنده تلخ شده بود .. ویا به قیمت چه محبتی و یا چه کاری که این پسر می خواست براش انجام بده

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

امید وصال

 

این یه تصنیف واقعا زیبا با صدای استاد شجریان در آلبوم رسوای دل ...

استاد دوستت دارم ..خیلی

 

 

 

جزای آنکه نگفتیم شکرروزوصال  

 شب فراق  نخفتیم  

لاجرم  زخیال

 

دگر به گوش فراموش اهل سنگین دل     

پیام ما که رساند

 مگر نسیم شمال

 

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه داند

 قدر آب زلال

 

  

اگر مراد نصیحت کنان ما این است

که ترک دوست بگوییم   

تصوری است محال

 

به خاک پای تو دانم که تا سرم نرود

زه سربه درنرود

همچنان امید وصال

 

حدیث عشق چه حاجت که برزبان آوری

به آب دیده خونین

نوشته صورت حال

 

سخن دراز کشیدیم همچنان باقی است

که ذکر دوست نیاورد

به هیچ گونه  ملال   

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

گذشت آنچه با ماکردی

 
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

سهراب

 

مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با

من كرد و من سالها مذهبي ماندم.

بي آنكه خدايي داشته باشم ... (سهراب)

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم:لابد از ایستادن در این

دشت خسته شده ای.

گفت:لذت ترساندن عمیق و پایدار است:من از آن

خسته نمی شوم.

دمی اندیشیدم و گفتم:درست است.چونکه من هم

 مزه این لذت را چشیده ام.

گفت :فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این

 لذت را میشناسند!

آنگاه من از پیش او رفتم و نفهمیدم که منظورش

 ستایش از من بود یا خوار کردن من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف

 شد...

هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ

 دارند زیر کلاهش لانه می سازند...

+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

حرفهای خودم..

بازم سلام ..

امروز دوشنبه است ساعت ۱۰:۱۱  صبحه ..هوا هم کاملا آفتابی ...

امروز بر عکس این چند روز پیش صبح هم به موقع از خواب بیدار شدم .. و به موقع اومدم کافی نت ..

با این که دیشب خیلی دیر خوابیدم...

دیشب تا ساعت ۱۲  خونه یکی بودم ..و مشغول جرو بحث..

ار سفر جناب رئیس جمهور به شهرمون (کرمانشاه) تا انتخابات و ..

و بالاخره هم سر از بحث و تبادل نظر در مورد کوروش کبیر

و بیشتر طرف حساب من تو بحث دیشب همین جناب  (ژ) بودند...که به دلیل مسائل امنیتی از بردن نام ایشان معذورم

خلاصه اون از یه طرف منم از یه طرف ..به هر حال یه زمانی برا اجدادمون امپراطوری می کرده این جناب کوروش..

برا خودش برو و بیایی داشته ..می گن خیلی بهش مدیونیم..

خستتون نکنم ..

خلاصه بعد از یه چیزی حدود سه ساعت بحث هم من قانع شدم هم .....

راستی لابد الان می گید خب به ما چه این حرفها..

چرا این ها رو نوشتی ...راتش دلیلش رو هم خودم نمی دونم..

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:23 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

بی همگان به سر شود ** بی تو به سر نمی شود

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

تا به تو افتدم نظر , چهره به چهره , رو به رو

شرح دهم غم تو را , نکته به نکته , مو به مو

از پی ديدن رخت , همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه , در به در , کوچه به کوچه , کو به کو

مهر تو را دل حزين , بافته با قماش جان

رشته به رشته , نخ به نخ , تار به تار و پو به پو

می رود از فراق تو خون دل از دو ديده ام

دجله به دجله , يم به يم , چشمه به چشمه , جو به جو

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

تقدیم با عشق......

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

یخ زدم از تنهایی...واقعا یخ زدم

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

شروعی دوباره

سلاممممممممم..

می خوام بنویسم..

اما نمی دونم چی و یا چه طوری؟؟

نمی دونم مثله بقیه حرفای خودمونی بزنم ..

یا درد دل کنم ؟؟

یا حرفای سیاسی

ویا هنری

بگذریم.............

می خوام بنویسم ..چون همیشه از نوشتن لذت می بردم .( دیگه خوب یا بدش رو ببخشید )

الان شنبه ..ظهر ساعت ۱:۱۰

داره برف میاد ...

من توی کافی نت هستم..کافی نت یاس

راستی یه شعر رو که خیلی دوستش دارم و الان هم دارم گوش می دم :

رو در و دیوار این شهر همش از تو یادگاره ..

توی این کوچه تاریک منو تنها نمی زاره

یاد حرفای قشنگت که تو قلبم لونه می کرد

یاد دلتنگی چشمات که منو بهونه می کرد

یادت بخیر

 

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

دوستت داشتم..

« دوستت داشتم...

یادت هست؟

گفتم دوستت دارم!

و تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن

رفتم تا بزرگ شوم...

اما آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت دارم »

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

همه می دانند.....

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

 

همه می ترسند

همه می ترسند اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را ..

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |