تبليغاتX
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم







گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

"هوابس ناجوانمردانه سرد است"

ياس دلم تولدت مبارك.............................

 

امروز ۳۰ مهره...

امروز روز تولد تمام زندگيمه..

تمام اميد و عشقم به زندگي..

امروز روز تولد ياس قشنگ زندگيمه...

دودل بودم كه چيزي بنويسم يا نه.. يا اگه نوشتم چه جوري باشه..

آخرش هم به نتيجه اي نرسيدم و مثله هميشه شروع كردم به همين طوري نوشتن.. هرچي به ذهنم اومد..

ياس دلم نمي دونم، روزي مياد كه اين نوشته ها رو بخوني..؟؟

تنها دليل بودن و نفس كشيدنم...

دوست دارم اون روز بياد كه بفهمي من چقدر دوستت دارم..

بفهمي كه با هر نفسم اسم و ياد تو در دلم نقش مي بنده..

الان ۷ روزه كه نديدمت..

اون انگشتري رو كه مي خواستي برات از قم گرفتم..

منتظرم تو دستات ببينمش..

كاش يه روز اين نوشته هاي بابا رو بخوني..

وقتي مي گي زير لباسم تو قلبم نوشته بابا محمد.. مي دوني با  دلم  چي كارمي كني..؟؟

حرف زياده ... بخوام بگم خدا مي دونه چندتا پست بشه...

دوستت دارم قد همون دستاي نازت كه هميشه وا مي كني و مي گي بابا اينقدر دوستت دارم.. منم همون قدر دوستت دارم..

اخه برا تو بي نهايت همون اندازه اس.. به اندازه همون بي نهايتت دوستت دارم.

كاش امروز مي تونستم ببينمت..

خدايا خودت مي دوني كه هميشه بابت اين گل زيبا ازت سپاس گذار بودم..

امروز بهترين روز تمام زندگي منه...

۴ سال پيش همچين روزي دم اذان ظهر دختر گلم به دنيا اومد...

الان عكسي ازت دم دستم نيست به جز ايني كه چند وقت پيش تو دفتر ازت گرفتم

از عزيزي هم كه يادش بود و يادآوري كرد تشكر مي كنم، اولين كسي بودي كه بهم تبريك گفتي...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

دلتنگی هام......

امشب دلم می خواست بزنم بیرون...

راه افتادم... رفتم سمت محله بچگی هام، خودم رو دیدم ( آرش ۱۲ سال پیش)

با وجود آپارتمان های سر به فلک کشیده هنوز هم بینشون چندتایی از خونه های اون موقع مونده بود..

همون خونه های بزرگ و ویلایی.. همون خونه های مرموز که همیشه دوست داشتم بدونم توش چه جوری؟؟ اون خونه سفیده هنوز هستش با همون درهای قهوه ای بزرگ...!!

امشب خودم رو دیدم که به سمت دبستان دکتر محمد کرمانشاهی می رفتم...

با امیر.. با احسان و با بقیه...

خیابونی رو دیدم که زنگ های آخر برا ۲۰ دقیقه هم که شده اون جا فوتبال بازی می کردیم...

یاد عرفان افتادم.. عرفان قنبری که دوران راهنمایی با هم بودیم.. هنوز طعم آدامس شوک آلبالویی رو که بهم تو اردو قرض داد و من هنوز بهش پس ندادم زیر زبونمه...

عرفان چند شب پیش دیدمت ... ولی تو منو نشناختی مثله همه..

وای خدای من چقدر زود بزرگ شدم!!!

با همه سختی های زندگیم، حسابی بچگی کردم...

اما جوونی نه!!!

من اصلا جوونی نکردم... خیلی زود بزرگ شدم .. خیلی زود!!!

چقدر دلم برا خودم تنگ شده..............................................................

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

18 مهر.........

امروز ۱۸ مهر ...

متولد و عاشق مهرم ... از بچگي هم از عدد ۱۸ خوشم مي اومد.. برام شانس داشت!!!

ولي غير از اينها ۱۸ مهر يه روز به خصوصه!!  يه روز فراموش نشدني!!

نه؟؟

خيلي به مغزم فشار آوردم يه شعر به ذهنم بياد... در آخر هم اين اومد

 

هر جا كه گلي زه خنده بشكفت

با من سخن از لب تو مي گفت

با ياد تو تا سحرگه

چشم نگران من نمي خفت

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

تولدم مبارك

 

 

هيچي... فقط خواستم بگم تولدم مبارك ... همين!!!

يادش بخير پارسال چند نفر بهم تبريك گفتن... چقدر هم كادو گرفتم...

 ۹ مهر ۱۳۶۳ پا به اين دنيا گذاشتم...

نمي دونم چي بگم ، ولي كار خداست كاريش نمي شه كرد...

خدايا سپاس گذارم

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

قاصدك

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند .

                                                                             اخوان ثالث


 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

غرق مي شوم................................

باز در خاطرم مي آيي

و من دوباره غرق مي شوم در درياي اشك...............

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

هيچي !!!

 

دوريت برايم عادت شده است...

و من همچنان زنده زنده مي ميرم............همين.

چند وقتي بود كه شعري نخونده بودم تا امروز كه اين شعر اخوان را كه تو پست قبل گذاشتم خوندم..

با اين شعرخيلي خاطره دارم...

خيلي وقته حتي يه تفريح يا يه استراحت كوچيك هم نداشتم ...

ديگه فيلم هم نمي بينم با اينكه طبقه پايينمون يه سينماست !!!

پاييز هم از راه رسيد...

فصل دلدادگي.. فصل شيدايي.. فصل من!!

همه چيز از خاطرم داره پاك مي شه...

حتي يادم رفتم بگم اشكان جان اولين سالگرد ازدواجت مبارك..

و خيلي چيزهاي ديگه!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

 

با اين كه تكراريه ولي امروز كه دوباره اين شعر رو خوندم دلم نيومد از كنارش بگذرم

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید... نتواند
که ره تاریک و لغزانست
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ... کز گرمگاه سینه میآید برون... ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست... پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی...در بگشای!
منم من...میهمان هر شبت ... لولی وش مغموم.
منم من... سنگ تیپا خورده ئ رنجور.
منم ... دشنام پست آفرینش... نغمه ئ ناجور.
نه از رومم نه از زنگم ،همان بي رنگ بي رنگم .
بيا بگشاي در،بگشاي،دلتنگم.
حريفا!ميزبانا! ميهمان سال وماهت پشت در چون موج مي لرزد.
تگرگي نيست ، مرگي نيست،.
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم .
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه میگویی که بیگه شد...سحر شد... بامداد آمد؟
فریبت میدهد ...بر آسمان این سرخی بعد تر سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است این...یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان ..مرده یا زنده...
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود...پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز ... شب باروز یکسان نیست.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر..درها بسته ...سرها در گریبان...دستها پنهان...
نفسها ابر...دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلورآجین
زمین دلمرده ...سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است....

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |

نغمه‌خوان «ربنا» 67 ساله شد ....

محمد رضا شجريان

 نغمه‌خوان «ربنا» 67 ساله شد

امروز شصت و هفتمين سال تولد «محمدرضا شجريان» استاد مسلم آواز ايران است.

به گزارش خبرنگار موسيقي فارس به نقل از سايت فرهنگي هنري دل آواز ، «شجريان» روز اول مهر ماه سال 1319خورشيدي در مشهد در خانواده‌اي متولد شد كه پدر بزرگش «علي اكبر» صداي بسيار رسايي داشته و به زيبايي آواز مي خوانده است.او از مالكين مشهد بود و از خواندن در جمع پرهيز داشته ، گاه براي دوستان سرشناسي كه به ديدارش مي آمده‌اند،مي‌خوانده. پدر او«مهدي»شجريان از صداي پر طنين و رسا برخوردار بود و آواز خواندن را در جواني شروع كرد ولي خيلي زود در محيط بسته و سنتي به قرائت قرآن رو آورد و تا آخر عمر بر همان عقيده باقي ماند و آواز را رها كرد و در قرائت قرآن جايگاه خاصي در مشهد پيدا نمود و شاگردان زيادي براي تلاوت قرآن تربيت كردكه از جمله «محمدرضا شجريان» است.
تمام وقت «شجريان» از شش سالگي به خواندن قرآن با صداي خوش مي گذشت.

تاثيرگذارترين فرد در زندگي وي استاد «دادبه» بود.«شجريان»هشت سال با ايشان در شيوه دشتستاني كار كرد. ولي آنچه كه براي او ارزش دارد فكر و انديشه اين مرد بزرگ بود.
استاد آواز ايران در سال 1356 در اعتراض به موسيقي ،راديو را ترك كرد و گفت كه نمي‌خواهم صدايم از راديو پخش شود. از آن سال به بعد موسيقي و صداي او مردمي‌تر شد چون در آن زمان مردم از رژيم دل خوشي نداشتند در نتيجه از راديو و تلويزيون هم ناراضي بودند.
هنر ديگر «شجريان» خطاطي است.وي خود در اين‌باره مي‌گويد:«من خطاطي را از برادران «ميرخاني» فرا گرفتم اما در امتحان شركت نكردم زيرا نمي‌خواستم خطاطي را تا دوره عالي ادامه دهم هدف من اين بود كه خطم زيبا شود. خطاطي هم مانند موسيقي زمان زيادي براي يادگيري احتياج دارد و سخت‌ترين قسمت خطاطي خط نستعليق است.

او در 20 سپتامبر 1995 «يونسكو» مدال «پيكاسو» و در روز 8 فوريه 2001 در ورزشگاه استيل لوس آنجلس جايزه گرمي را براي كاست «بي تو به سر نمي‌شود»،دريافت كرده است. استاد بعد از جدايي از «عليزاده» و «كلهر» با گروه آوا فعاليت خود را ادامه مي‌دهد.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد .... |