ناگهان چقدر زود دير مي شود......
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟...
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
چيزي به ذهنم نمي رسه به جز حرف خودش :
حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه ميكني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز ميشود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان چقدرزود دير ميشود ...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|

