سيب
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سال هاست كه در گوش من آرام
خش خش گام تو تكراركنان مي دهد آزارم
ومن انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا؟!
خانه ي كوچك ما سيب نداشت...
مي دونم تكراريه... ولي هر وقت كه اين متن رو مي خونم يه بغض عجيبي همه وجودم رو مي گيره...!!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|

