من از مرگ آشنايي ها مي ترسم....
راستي چي شد؟؟
چه جوري شد؟؟
اين جوري عاشقت شدم؟؟
شايد مي گم تقصير توست تا كم شه از جرم خودم!!!
..................
من از پروانه بودن ها...
من از ديوانه بودن ها...
من از بازي يك شعله سوزنده كه آتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم...
من از هيچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بي كسي
و
خلوت انسان ها مي ترسم...
خيلي قشنگه...
از اين جا گوش كنيد..
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط کسی که خودش را گم کرد ....
|

